we are the world

کسي اينجاست ؟

کسي اينجاست ؟

...

چو کرم نیمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم
که از دهلیزِ نقب‌آسایِ زهراندود رگهایم
کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار،
به سوی قلب من، این غرفة با پرده‌های تار.
و می‌پرسد صدایش ناله‌ای بی‌نور:

- «کسی اینجاست؟
هلا! من با شمایم، های! . . . می‌پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندی؟»
و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه مرده‌ای هم ردپایی نیست.

صدایی نیست الاّ پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،
وز آن‌سو می‌رود بیرون، به‌سوی غرفه‌ای دیگر،
به امّیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد،
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است
از اعطای درویشی که می‌خواند:
«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد
»

وز آنجا می‌رود بیرون، به‌سوی جمله ساحل‌ها.
پس از گشتی کسالت‌بار،
بدان‌سان - باز می‌پرسد
سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار:
- «کسی اینجاست؟»
و می‌بیند همان شمع و همان نجواست.
که می‌گوید بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر به‌دردآلوده‌ی مهجور:
خدایا «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»

.

.

.

بخشي از شعر "سه ره پيداست" از م . اميد (مهدي اخوان ثالث)

 

يعني واقعا کسي اينجا نيست ؟ ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 14:28  توسط کیمیا نظری  | 

مشهد

سلام دوستای قدیمی.

خوبید؟

بنابر اشتیاق خیلی از دوستان و پیامهای زیادی که دریافت کردم تصمیم گرفتم که با کمک خدا و امام هشتم -علیه السلام- امسال هم بانی سفر مشهد بشم.

خیلی خلاصه میگم:

سفرمون انشاالله 6 اسفند (سه شنبه شب) تا 9 اسفند (جمعه عصر).

هزینه علی الحساب 120 هزار تومن. (یعنی ممکنه بعدا" هم مقداری اضافه بشه چون هنوز قرارداد نبستیم.)

کسانی که مایل هستن بیان لطفا تا فردا شب (22 بهمن) خبر قطعی اومدنشونو بهم خبر بدن تا آمار دقیق دستم بیاد و تا چهارشنبه شب (23 بهمن) هزینه رو به کارتم واریز کنن تا انشاالله پنجشنبه قرارداد رو ببندیم.

لطفا اومدن یا نیومدنتونو به شماره 919 ام اس ام اس کنید تا شماره کارت رو بهتون بدم.

در ضمن آوردن هر تعداد مهمان (دوست، فامیل، مامان، آبجی و...) هیچ اشکالی نداره. البته فقط خانوما. ;-)

پیشنهاداتتونم بگید بهم.

منتظرتون هستم.

یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 23:29  توسط مریم پورعباس  | 

بدون شرح

هم رنگ جماعت شدن به چه قیمتی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1392ساعت 20:23  توسط مائده انتظاری  | 

هذا وبلاگُنا مَمْلوٌ مِنْ تارِ عَنْكَبوتِ ...

 سلام دوستای من!!!!

اميدوارم كه تابستون خوبي رو شروع كرده باشين .

دلم براتون تنگ شده!

ايشالا همتون رو تو افطاري مدرسه ببينم. نكنه نياينا!

به عروس هاي گذشته ، نو عروس ها و عروس هاي آينده تبريك مي گم!

 همه جاي وبلاگمون رو تار عنكبوت گرفته ديگه داره تبديل مي‌شه به يه مرد عنكبوتي كامل، هزار ماشالا اين همه نويسنده چرا هيچ كدوم پيداشون نيست الان ديگه تابستونه و بهانه ها پذيرفته نيست!

دوستان نامرعي شده ۲ تا راه بيشتر ندارين! :   ۱)مثل بچه هاي خوب بياين به وبلاگ سر بزنيد تا از حال هم بهتر خبر داشته باشيم     ۲)مثل بچه هاي خوب بياين به وبلاگ سر بزنيد تا از حال هم بهتر خبر داشته باشيم

كدومش؟!!                                                 

 اميدوارم به كمك مدير محترم وبلاگ ، نويسندگان محترم و استقبال دوستان غير نويسنده بتونيم یه رونقی به اين جا بدیم و غيبت طولانيمون رو جبران كنيم.........

----------------------------

(براي همه ما كه دانشجوييم :از آن جا كه در ترم هاي اخير بيش از پيش براي نوشتن مقالات از نرم افزار هاي مختلف كمك گرفته ايم ،براي شروع در بخش ادامه مطلب ، مطلبي را با عنوان " ابجاد مقاله استاندارد در نرم افزار ورد " قرار دادم . به نكات خيلي خيلي مفيد و كاربردي در اون اشاره شده كه توصيه مي كنم خوندنش رو از دست ندين!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1392ساعت 18:8  توسط مائده انتظاری  | 

یادش بخیر 4

یادش بخیر 3
یادش بخیر دم عید که می شد یه پاکت می دادن دستمون که توش نوشته شده بود عیدی کارکنان مدرسه فراموش نشود!
یادش بخیر تکالیف نوروزی که 26 روز حل کردنشون طول می کشید و هفته ی بعد از 13 هم ازشون امتحان گزفته می شد! باید تکالیفو با خودت همه جا کول می کردی!
یادش بخیر عید پیش دانشگاهی...چه کیفی داشت خوردن و خوابیدن و درس خوندن! یادش بخیر مریم حبیب زاده رو تابلو وایت برد می نوشت " سال همت مضاعف! کار مضاعف!"
یادش بخیر قرآن خوندنای مریم حبیب زاده و رعنا... یه موقعی از بس که دلم واسه سوره ی فجر خوندنش تنگ می شه بغضم می گیره... یاد جمله ی معروفش که با خط قشنگ پای تخته می نوشت بخیر" بسم رب مولانا و حبیب قلوبنا مهدی..."
هی...یادش بخیر مریم....2 هفته پیش عقد کرده شیطون!! ایشالا که خوشبخت شه...
یادش بخیر عصرونه های پیش دانشگاهی...هر کی هرچی می آورد می گفتیم " ایشالا همون چیز عروسیت! نون پنیر عروسیت! الویه عروسیت!!
یادش بخیر اون موقع ها...
اون موقع ها که ... هیچی اصن ولش کن.

 

عید همتون مبارک.................

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1391ساعت 19:27  توسط زهرا اجل لوئیان  | 

خانومای سرشلوغ!

سلام بچه ها. ربیعتون مبارک باشه :-)

دلم میخواد تم بهاری بذارم! از اینایی که شکوفه های صورتی دارن و دل آدمو شاد میکنن! ولی راستش حسش نیست! دقیقا مثل شما!!! اصلا حسش نیست! نه اینکه وقت نباشه ها...!!! :-(

بعد تقریبا سه هفته بازم اومدم پست بذارم، ولی توی این سه هفته فقط 6 نفر، فقط و فقط 6 نفر از حدود 60 نفر همدوره ایامون پست قبلی رو خونده بودن... یعنی بقیه دیگه یادشون رفته؟؟ یعنی کجان؟ سرشون به چی گرمه؟ امتحانا؟؟؟!!! بیخیال بابا! مگه اینایی که سر زدن امتحان ندارن؟؟؟ چرا! دارن! شاید خیلی هم بیشتر از بقیه سرشون شلوغ باشه. ولی...

یکی تو فیسبوک نوشته بود "سر هیچ کدوممون شلوغ نیست! اولویتهامون فرق دارن...!"

خیلی وقته که فیسبوک جای وبلاگامونو گرفته. ولی میدونین چیه؟ من اونجا یه حس بدی دارم! مثه یه مهمونی باشکوه و خیلی بزرگه که وقتی تموم میشه فقط خستگیش واست می مونه و خودتو پرت میکنی روی کاناپه و میگی آخیش! تموم شد!

ولی اینجا واسم خیلی فرق میکنه. وقتی میام اینجا یه حس آرامش خوبی بهم میده. وقتی می بینم سر زدید و نظر دادید و هنوز هستید... حس این مهمونیای کوچیک و خودمونی رو بهم میده که با دوستای خوبت یه جا جمع شدی و چای مینوشی و غصه هاتو فراموش میکنی... دوستایی که میبرنت تو یه دنیای دیگه... یه دنیای قشنگ... دنیایی که صداهای گوشخراش کمتر شنیده میشن...!!!

بیخیال! خیلی چرت و پرت گفتم! با اینکه اصلا حسش نبود، ولی زیاد حرف زدم! شاید دیوونه شدم و دنیام با شما فرق کرده! شایدم دارم عوض میشم! شایدم خیلی بیکارتر از شمام که هنوز اینجا سر میزنم و مینویسم و دلمو خوش میکنم به اینکه هنوز چند نفری هستن که براشون مهم باشه دوره 16 روشنگر...!

دلم خیلی خیلی خیلی براتون تنگ شده بچه ها... برای تک تک تون! دارم سعی میکنم بازم یه جا جمع بشیم! همه مون! حداقل اینجا یه پایگاه باشه! ما که اینقدر -دل پراکنده- ایم...

توروخدا بازم سر بزنید. یه چیزی بنویسید. یکی دو خط هم قبوله. بذارید حضورتون حس بشه. حضورتون دلگرمیه. خودتون نمیدونید چقدر...

دوستتون دارم.

برام دعا کنید :-)


پ.ن.: ساعت نزدیک 3 نصف شبه! مخ من پکیده و هی دلم میخواد چرت و پرت بگم! فردا امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام!!!! دارم. ولی حتی جزوه اش رو ندارم که بخونم! استادش دوستم داشت! یه عالمه تحقیق برده بودم واسش! فکر نکنم بندازه! هرچند 6-7 جلسه غیبت داشتم! امیدوارم امتحانش آسون باشه! واسم دعا کنین! ;-)

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1391ساعت 2:47  توسط مریم پورعباس  | 

الو؟؟؟

سلام بچه ها. خوبید؟  کجایید بابا؟! از هیچ کدومتون خبری نیست! چرا هیشکی اینجا نمینویسه دیگه؟ یعنی اینقدر سرتون شلوغه؟؟؟ ;-)

دلم واسه تون اندازه سوراخ جوراب بچه مورچه شده...

حداقل بیاید اینجا چند وقت یه بار یه اظهار وجودی بکنید! ;-) یه خبری از خودتون بدید! دل ما رو شاد کنید...

چه خبرا؟ کجایید؟ چی کار میکنید؟ زندگی قشنگه؟

:-)

روی ماه همه تونو از همین دنیای مجازی می بوسم و براتون آرزوی سلامتی و خوشبختی و موفقیت میکنم دوستای گلم... :-*

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1391ساعت 6:19  توسط مریم پورعباس  | 

از آلبرت انیشتین

وصیتی زیبا برای زندگی ابدی

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 0:41  توسط مائده انتظاری  | 

کاریکلماتورهای دلنشین

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند**دیگر گوسفند نمیدرند**به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند.

.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1391ساعت 17:27  توسط مائده انتظاری  | 

مرگ تدریجی

 به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی
....
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1391ساعت 1:22  توسط مائده انتظاری  | 

دکتر حسابی...

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . 

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .


 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1391ساعت 1:13  توسط مائده انتظاری  | 

عمر گران مایه ...

نمی دانم؛ این عمر تو دانی به چه سانی طی شد؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان !
همه تقصیر من است ...
اینکه خود می دانم که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی
ساعتی یا آنکه چه سان می گذرد عمر گران.....



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1391ساعت 1:8  توسط مائده انتظاری  | 

علم بهتر است یا ثروت؟

جمعیت زیادی دور حضرت علی(علیه السلام) حلقه زده بودند. مرد وارد مسجد شد و در فرصتی
مناسب پرسید: یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟ علی (علیه السلام)در پاسخ گفت: علم
بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و
شداد.

مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1391ساعت 0:55  توسط مائده انتظاری  | 

درب خانه حضرت زهرا س

:(" هو الحبیب الذی ترجی شفاعته لكل هولٍ من الأهوال مقتحم" او ( حضرت رسول الله) دوستی است که در همه پیشامدها و حوادث ناگوار امید شفاعت از او می رود.)این شعر توسط «البوصیری» شاعر اهل تسنن قرن هفتم هجری در وصف پیامبر مکرم اسلام حضرت محمد(ص) سروده شده است که چند قرن است بر قفل درب خانه حضرت زهرا(س) نقش بسته است.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 10:23  توسط ساجده مدرسی  | 

یادش بخیر 3

با توام کهنه رفیق!

 یاد ایام قشنگی که گذشت کنج قلبم گرم است.

من به یادت هستم.

روزگارت خوش باد.

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 13:24  توسط زهرا اجل لوئیان  | 

مطالب قدیمی‌تر